دست نوشته های پراکنده
چهارشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٦
تعطیلات اجباری و ...

همیشه در ایران صحبت بر سر داشتن تعطیلات بیش از حد و غیره بوده و هست و به نوعی کارگزاران مملکتی سعی دارند تا به نوعی از تعدد آنها کم کنند(گیرم که بیشتر دلشان می خواهد تا تعطیلات ملی- ایرانی را کم کرده و بر تعطیلات اسلامی-عربی اضافه کنند که بازهم درب بر همان پاشنه خواهد چرخید.)
 اما امسال در این سر ینگه دنیا و ولایت انتاریو٬ دولتیان استانی به نیت آنکه بیچاره خلایق در این کبودی و سرمای زمستانی تعطیلاتی را ندارند٬ نوعی تعطیلات من در آوردنی را به نام روز خانواده می خواهند که به زور بر مردم هوار کنند. بگذریم از اینکه بیشتر افرادی که من با آنها صحبت کرده بودم از داشتن یک هم چنین تعطیلاتی نه تنها خوشحال و خوش خوشان شان نبود که صد البته گیج و مبهوت غرولندی هم بر زبان داشتند.
البته نه اینکه فکر کنید مردم کانادا عاشق کار کردن هستند و بدشان می آید که بیکار در خانه لم بدهند. بلکه بیشتر به این جهت که به خاطر این روز تعطیل من درآوردی از طرف دولتُ کارفرمایان منفعت طلبُ یک روز از تعطیلات قانونی که به نام فلوت دی دارند را کاسته اند.
شاید لازم باشد تا در زمانی دیگر بیشتر به قوانین کاری در کاناداُ از جمله همین فلوت دی بپردازم. اما بهر حال با این روز خانواده٬ برای این حقیر٬ نه تنها تعطیلی بیشتری را همراه نداشت٬که مجبور بودم سر کار باشم٬ بلکه یک روز از همان فلوت دی را هم از دست دادم.

در ضمن با تشکر از محمود خان عزیز٬ حقیر قصد تعطیلی این دست نوشته را به هیچ عنوان نداشته و ندارد. اما همان طور که از اسم این صفحات بر می آید پراکنده گویی ذات این نوشته ها است که خب طبعا زمانی هم شاید پیش آید که پراکنده گویی برای مدتی به تاخیر افتاد. بهر حال هنوز لنگ لنگان در همین صفحات می پلکیم.
در ضمن شرمنده هم وطن عزیز که همیشه یادم میروی تا لینک آن عزیز راعوض کنم. گرچه که بدم نمی آید تا به صور کلی شکل این خانه را عوض کنم فقط دریغ از آن که سواد حقیر از علوم رایانه‌ای را فقط همان اندازه است که بدانم رایانه را با کدامین ر می نویسند.

باقی هم بقای تان

سلیمان

سه‌شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦
وقايع الادانمارکيه ۲...

به حضور مبارک عارض بوده باشم، قصد آن داشته تا آخرین سفر خود را هم انجام داده و زان پس به کنجی نشسته و عبادت معبود را به جای آورم.
آن سفر هم نخواهد بود الا که ماءالشعیر آرهوس آبادی به ولایات کوپنهاگن برده، از آنجا راحه الحقوم گل محمدی به همراه دو انبان عرقیات سیب زمینی نشان شناپسی را به بزرگ دیهه تورانتوجان رسانده واز آنجا با یخ در بهشت حاصل از موستان انتاریویه، به ینگه دنیا رفته با دو قران افزون برآن رو به ملک رفیقان و یاران گرمابه و گلستان کرده و بیاد موانست با دوستان و لذت دخان البرگیه از راه باد کوبا به مقامات کارایئبیه و جوف آن رسیده و از الریه الحوریه که از باب مسغرات عروض ادبی ریو خوانندی رو به شرق گذاشته و به دیار یاجوج و ماجوج سفری کرده و .....

القصه، فی الحال که در منزل اول سعی آن داریم تا که به مدد و قوه الهی، صباح به ولایت کوپنهاگن گذر کنیم تا که چه آید و چه در نظر افتاد. گرچه عزیزی می گفت که بد نیست از برای صحت المزاج و اشاعه دین خدا به شارعه الاحمر نیز گذری داشته باشم. حاشا و کلا که حقیر از خوف و عذاب اولیا الله و مقربان آسمانی، از بردن اسم شارع در هول و ولا است.

باقی نیز بقایتان

سلیمان

یکشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٦
وقايع الادانمارکيه ۱....

اول از همه؛ ممنون از داریوش و فرشته عزیز که کمک کردند تا راحت تر بتایپانیم اما هنوز مشکل کماکان به قوت خودش باقی است و تا حد امکان از بعضی از کلمات پرهیزباید نمود؛ آن هم به خاطر نیافتن کلید بعضی از حرف ها.

الغرض؛ امروز با همراهی اخوی پرسه ای عصرانه (لطفا فکر بد به خطور مبارکه راه ندهید.) در حول و حوش شهر آرهوس آباد  توابع زدیم. این مقام دومین کلان البلاد این ولایت است و حدودا سه کرور نفوس داشته از خرد و کلان؛ مردو زن؛ خودی و غیر خودی که صد البته دو هزار و اندی نفری ایرانی مزاح بوده و دیگر انیرانی.
از نشانه های دیگر این شهر که صد البته برای اروپا نشینان زیادی دور از ذهن نیست یکی هم دیدن خانه ها و کویی است که بیش از نیم قرن عمر مفید داشته و هنوز هم مردمانی در آن بنده منزل های خودشان را دارند و مشغولند به تمامی امور روزانه و شبانه و ایضا نیمه شبانه زندگی خویش. دست بر قضا موزه ای هم دارند که در آن بعضی از همان عمارت ها را در آن نشان کرده و به مردم تمامی صناعت های قدیمه و حالیه خویش را از طرز تیار کردن ماء الشعیر الادانیمارکی گرفته تا پنیر لیقوان اصل آلبورگیه و نان دو خاشخاشی- تنوری بغابغان آبادی و ... تا صناعات ظریفه نسوانیه و نیم شبانیه را در آن گرد آورده اند.
اگر هم که نمامان و حسودان خبری درز ندهند؛ امروز موفق به خوردن دو دانه شیرینی اصل گل محمدی (دانمارکی سابق) شدیم. خدا از سر تقصیرات تمامی بندگان گنهکارش  در گذرد که وسوسه این شیطان خرناسه کشان نگذاشت تا بر نفس عماره غلبه نموده و هکذا دو دوانه گکی شیرینی گل محمدی را از برای شناختن وسوسه های شیطانی دو لپی در دهان گذاشتیم. باشد که خدای الراحمین از سر ماهم در گذرد. (بین الکمانین نقل کرده باشیم که این گل محمدی های ولایت دانمارک براستی که به نازکی و حلاوت سیمین ساقان بشارت شده در فردوس برین می باشند؛ حاشا و کلا).

باشد که در شبهای دیگر بیشتر به این اقوال الادانمارکیه ادامه دهیم.
 
باقی هم بقایتان

سلیمان

شنبه ٥ آبان ،۱۳۸٦
در ممالک دانمارکيه....

فی الحال که در اخوی منزل و پشت دفتر و دستک حضرت نشسته و به زور دکنک (خودتان درست بخوانید این پدر آمرزیده آدم را خون به دل می کند برای یافتن حروف فارسی) همین کلمات را پشت هم ردیف می نماییم.(لب و دهان مان از ریخت افتاد از بس که کلمات را خورده و به لسان مادر مرده ها حرف زدیم.)

از قضا این روزها این دیار به مراتب سردتر است از بلاد خودمان. هزاران بار شکر که اقلا در آن دیار دل آدمی زاده خوش است که در یک قدمی ننه سرما منزل دارد و بسیار مهیاتر است. این شبها خودمان را داریم نرمش می دهیم با هوای زیر صفر این دیار.

این دوسه خط را را هم از باب یادبودی نوشتیم. باشد تا باز از پشت همان ابو طیاره خودمان راحت تر در این دست نوشته ها؛ دستی بر کیبرد برده وبنویسیم.

(آخ که پدر ادم در می آید با این نوع تایپ کردن.)

باقی بقای تان

سلیمان

چهارشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٦
زنده گی برای زندگی کردن...

هميشه داستان های کازانتزاکيس٬ به طرز عجيبی تکانم داده اند. از نان و شراب گرفته تا مسيح باز مصلوب و يا آخرين وسوه مسيح. اما اوج و شکوه تمامی کارهای زاکيس برای من زوربا بوده و هست.

از آن مشربی گری زوربا تا آن نگاه ساده و در عين حال واقعی که به زندگی دارد٬ نوعی يگانه و کم پيداُ اما واقعی از آنچه که انسان نام دارد. همانی که بعد از مرگ ديگر زنده نيست و چه توفيری دارد تا که به چه شيوه در قبرگاه خود جای گيرد.

هنوز هم تصوير اولين باری که زوربا را خواندم در ذهن دارم. چنان محو و مجذوب شخصيت زوربا شده بودم که بعد از اتمام داستان٬ دوباره آن را از همان ابتدا خواندم. شخصيتی که زندگی را در زندگی می بيند و نه در زنده بودن٬ برای همين است که هميشه شراب٬ زن٬ موسيقی و رقص را گرامی می خواند٬ زنده را برای زنده بودن می خواهد و هيچ گاه خود را شماتت نمی کند که چرا زنده گی می کند. حاضر است تا برای تن خود قرار داد بسته و ارباب بگيرد اما روح خود را در بند نمی کند٬ کما اينکه حاضر به پذيرفته شدن هيچ شرطی برای سنتوری خود نمی شود.  کسی که زنده است برای زندگی کردن و نه برای مقيد بودن به خدايگان عبری و سامی و غيرسامی و .... و نه برای مرگ٬ که حتی در غم و سوگ هم رقص بهترين درمان درد او است.

 و بار به نوعی همواره مرا بياد خيام می اندازد.نه خيامی که بخواهند در لفافه شعرهايش را تعبير کنند٬ خيامی که به راحتی می توانی زبان آن را بفهمی. خيامی که به سادگی برايت می خواند که به زير گل بسی خواهی خفت. (بيچاره حافظ که چنان مفسرانش با الفاظ و استعارات خويش بدبختش کرده اند که خودش هم ديگر يادش رفته ساده تر از آنی که غزل هايش را می خوانند٬ شعرش را می سروده...) 

و اين همه بود که چندی پيش فيلم زوربا را خريدم و ديشب فرصتی دست داد تا از دل سير دوباره يادی کرده باشم از لحظه لحظه خاطراتی که سال ها پيش اين داستان برايم بيادگار گذاشته بودند.

باقی بقايت

 

سلیمان

سه‌شنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦
عشقی سرگردان در ميان هزار جزيره...

هفته پيش٬ فرصتی دست داد تا با عزيزی به يکی از زيباترين مناظر طبيعی در انتاريو برويم.

در يک سفر سه ساعته بر روی رودخانه سنت لورنس٬ و در محدوده‌ايی مرزی بين کانادا و آمريکا٬ ديدن بخشی از هزار و ششصد جزيره کوچک و بزرگی که بعضی تنها يک تک درخت دارد و يا تک آلاچيق کوچکی و بعضی ديگر هم ويلاهايی دارند که نشان دهنده مولتی ميليونر بودن صاحبانشان هستند.

در اين ميان قصری هم بود که داستانی عاشقانه را بر شانه های تاريخچه يکصد ساله با خود همراه دارد. قصر بالدات و تاريخچه آن بخشی از زيبايی های استثنايی هزار جزيره می باشد. قصری که برای عشقی بنا شده بوده٬ اما از آنجايی که دلدار پيش از پايان يافتن آن٬ به سرای باقی شتافته بوده پس عاشق هم منصرف از ديدن آن قصر ٬ حتی پس از پايان يافتن بنای آن می شود. (تعبير و تفسير داستان با خود خوانندگان٬ حقير در اين زمينه زياد صاحب رای نيست. بماند که من و همراه عزيزی که بامن بود٬ هر کدام ورسيونهای خودمان را از ماجرا تعريف کرده بوديم.)

زمانی که با کروز بر روی هزار جزيره سفر می کرديم٬ نمی دانم چرا بياد داستان های تام ساير افتاده بودم. گرچه که آن داستان بر کرانه های می سی سی پی می گذرد٬ اما برخی از جزيرهايی که در هزار جزيره ديده بوديم٬ کاملا مشابه همان مکان های داستان تام ساير بودند.

اين بار هم نوشتم تا خلاصه از داستان عشق سرگردان در آب های هزار جزيره را گفته باشم

و باز باقی بقای تو

 

 

سلیمان

چهارشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٦
کشف يک تفکر يا افترا در روز روشن....

الان در اينجا٬گزارشی را در مورد مرحوم شريعتی در سايت زمانه می خواندم. برای آن گزارش و در پايين آن نظر خود را نوشتم که فعلا هنوز منتشر نشده و برای همينُ دوباره آن را در اينجا تکرار می کنم.

”...من نه شریعتی شناس هستم (تنها یک کتاب از او خوانده ام) و نه به شخصیت او و اینکه چگونه او را می پندارند کار دارم و متاسفانه فایل صوتی این مکالمه بین داریوش رجبیان و حسن شریعتمداری را هم گوش نکرده ام. اما بگذارید تا به همین چند خط نگاهی داشته باشم؟ آیا این یک گزارش برای رادیو-سایتی است یا یک زرد نامه؟ چرا زرد نامه؟! توضیح می دهم.
 به عنوان گزارش نگاه کنید. نویسنده چه حقیقتی را بر خواننده مکشوف کرده که در سی سال گذشته نا مکشوف بوده است؟

به نقل قول ها نگاه کنید. کدام نقل قول را چه شخصی بیان کرده؟ آیا گزارشگر می خواسته شرح مجلسی را برای دوستانش بیان کند و یا گزارشی را برای رسانه ای تنظیم کرده؟ چه کسی چه سخنی را گفته؟ آیا این مجموعه ی سخنرانی چند نفر بوده و یا  بازار مسگران اصفهان و یا بازار شام، که هر کسی هر وقت که دلش خواسته چیزی را گفته است و ... من دیگران را نمی دانم. اما خودم به شخصه نفهمیده آم که چگونه مجلسی در کانون توحید بر پا بوده است. سر راست ترین تصویری که برای من از این گزارش بدست می اید، حمامی عمومی است که از قضا، آدمیان با نام و نشان در آن تن خود را به آب زده اند و در این بین برخی هم با تک مضرابی دنبال سنگ پای خویش می گشته اند. (به جمله بی سر و ته نقل شده از مهاجرانی نگاه کنید.)

اما از همه که بگذریم، به نظر می رسد که گزارشگر در آخرین سطر خواسته تا به واقع یک حقیقتی را مکشوف نماید که چون بدون ذکر ماخذ و منبع می باشد، باز هم بیشتر شکل همان جملات زردنامه ای را به خود می گیرد و آن همانی است که آن را دعای مرحوم شریعتی خوانده. اگر این دعا واقعیت امری باشد که آن مرحوم در پایان سخنرانی های خودش بکار می برده که بنده شرمنده وقت خودم هستم که آن را به خواندن این گزارش و یا همان تک کتابی که از شریعتی خوانده آم، به هدر داده ام و نیز شرمنده ملتی هستم که معمار انقلابش چنین روشنفکری (لمپن ماب و ضد زن) بوده است ولی (تاکید می کنم) ولی اگر این جمله غیرواقعی باشد، به دنبال محکمه ای خواهم بود تا که شکایت خود را از چنین افترا زدن هایی به آن التجا برم و این محکمه، جایی نیست مگر همان وجدان سر دبیر و مسئول رادیو زمانه که پیشتر از این، بسیار از او خوانده و دیده بودم که به راحتی هر چیزی را و هر گفته ای را، بدون دلیل و مستندات بر نمی تابد.
پایان سخن، باز همان که بهتر است پیش از زدن جوالدوز به دیگران سوزش سوزنی را بر بدن خود نیز امتحان کنیم. راحت می توان دیگران را زردنامه خواند و یا ابودلقکان کمانچه کش.“

برايم کمی عجيب است که چنين گزارشی را مهدی جامی منتشر کرده باشد. اما بهر حال اين هم نظر من است.

باقی بقایتان

سلیمان

جمعه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
خاطرات سال های دور و چينی بندزده اسلام بعضی ها...

در اين دير وقت شب٬ داشتم وبگردی می کردم که با خواندن خبرهای اخير اين بگير و ببندهای جديد بودم که خاطرات گذشته مثل فشفشه از ذهنم عبور می کردند. خاطرات آن ساله هايی که اصلا حاضر به برگشت دو باره به آنها نيستم.

سالهايی که با پوشيدن يک شلوار جين٬ چينی بند خورده اسلام برخی ترک بر می داشت. ياد سال شصت و چهار افتادم که به دبيرستان آمده بودند و يکی از بچه ها را به جرم زدن کراوات با خودشان بردند. يا اولين شلوغی خيابان احمد آباد مشهد و بازار قسطنطنيه (نمی دونم آيا کسی يادش هست يا نه)٬ ياد اولين باری که  شلوار جين چروک مدل ادوين خريده بودم و فردای آن روزی که با پر رويی پوشيده بودم٬ بچه ها جلوی من ايستاده بودند که مبادا آن معلم پرورشی مريض (بعدها شنيدم از دو آتشه ترين دوم خردادی های مشهد شده بوده- اين نوع اصلاح طلبان رو به راحتی در اين سال های اخير می شد ديد.) من را نبيند و حکم و يا ياداشتی جديد را در پرونده ام نگذارد.

ياد اساتيدی افتادم که نمی دانم الان در کدامين گوشه مشهد هستند. آقای شفا دبير زبان مان و يا يوسف پور که در آن سال چهارم دبيرستان به ما التماس می کردند که هيچ نوع کاپشنی را نپوشيم که همان بيمار روانی٬ سال قبل از آن يکی از بچه های دبيرستان با رتبه کنکوری دو رقمی را از گزينش رد کرده بود.

ياد آن روزهايی که رد و بدل کردن يک کاست مدرن تاکينگ و يا مايکل جکسون حکم جابجايی مواد مخدر را پيدا کرده بود و با نادر و فرزاد و ديگرانی که تازه برک دنس ياد گرفته بودند به زير زمين در حال ساخت زيست خاور می رفتيم تا که بچه ها با هم مسابقه رقص بدهند٬ آنهم بدون موسيقی.

ياد آن شب سال نويی را که در آن سلول تنگ و تاريک خيابان کفايی به صبح رسانده بودم و اگر حسام حايريان و اندکی درايت خودم نبودند٬ هم سال تحويل را در زندان بودم و هم ضربات شلاق هايی را بر پشت خود نوش جان کرده بودم و همه اينها را به همراه بسياری ديگر از خاطرات سخت و تلخ آن سال ها٬ پاساژ مهتاب مشهد٬ کتاب سوزان و اعدام اميرحسين و برادرش٬ علی و ... مثل فيلم دور تند از ذهنم عبور کردند و باز دوباره ياد آن چينی ترک خورده و بند انداخته اسلام عده‌ای افتادم که با زلفی بر باد ترک آن به روز می شود و بيشتر گندآبش به بيرون تراوش می کند.  

اين همه را برای آن نوشتم که گويا هنوز بسيارند آنانی که با آب چنين سبوی عهد عتيقی وضو ساخته بر نمازی آن چنانی می ايستند.

و باقی هم بقای آنانی که بلاجبار بايد گند بی احترامی چنين اسلامی را برروح خود بيادگار ضبط نمايند.   

سلیمان

چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦
زلف بر باد مده....

مدت ها بود که کليپ موسيقی دلچسبی را نديده بودم تا هفته گذشته که اين کار را نشانم داد. به چندين دليل از شنيدن موسيقی ساده اين کار و نوع روايت تازه ای که از شعر حافظ به آدم می دهد٬ لذت می برم.

نوع خواندن شعر  آدم را ياد روايت های زيبای شاملو از شعر حافظ می اندازد. روايت هايی ساده و امروزی٬ روايت هايی که می توان آنها را حس کرد٬ لمس کرد٬ بدور از آن که خواسته باشی تا لفافه های عجيب و غريب برای شعر حافظ درست کرده باشی.

روايتی از خواندن حافظ که به همان اندازه تصنيف خوانی های شجريان٬ انسان را محظوظ از شنيدن شعر می کند. گيرم که اين بار به جای آنکه ياد مينياتورهای رنگارنگ و کم رنگ شده کتاب های حافظ افتاده باشی٬ کوچه های باران خورده تهران را می توانی پيش چشم مجسم کنی و ببينی که حافظ هم زمان با تو در آنها قدم می زند. همان حسی که هميشه از شنيدن شعر حافظ  با صدا و روايت شاملو به من دست داده است.

حافظی از جنس زمان من و ما. (شنيدم که عباس کيارستمی هم روايتی هايکو وار از حافظ خوانده٬ گرچه که هيچ وقت از ديدن آخرين کارهای سينمايی کيارستمی لذت نبرده ام اما دوست دارم که آن را از نزديک ديده و بخوانم.)

بهرحالت٬ از شنيدن آواز شکسته محسن نامجو و ديدن کلیپ آن بسيار لذت می برم. خصوصا که ياد پياده رويی های شبانه و تنها در کوچه های تهران افتادم. يادش بخير.

توضيح اينکه سعی کردم تا خود کلیپ را از you tube در اينجا بگذارم اما گويی ميان آن سايت با پرشين بلاگ زياد خوب نيست. نمی دانم آيا کسی راه ديگری هم سراغ دارد يا نه؟

بهر حال باقی هم بقايت تا در آينده نزديک وقت کنم و از فيلم زيبايی که هفته پيش ديده بودم هم بنويسم.

 

سلیمان

جمعه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٦
نو-روزی دیگر و معراجی تازه تر...

1)

این روزها، دو باره یاد سال ها پیش می افتم. زمانی که آرزو می کردم که روزها بجای بیست و چهار ساعت، چهل و هشت ساعت می بودند. حالا هم همان حکایت را دارم.

از در و دیوار کار عقب افتاده دارم. تمام کردن پروژه شراب سازی، آماده شدن برای آخرین امتحانات، آماده کردن برگه اظهارنامه مالیاتی امسال، چند تا نامه نیمه تمام که به هیچ عنوان دوست هم ندارم که از سر بازشان کرده باشم ( به نوعی می خواهم به خودم از پس این نامه ها و آنچه که در این سال های اخیر بر من رفته است، نگاهی کرده باشم.) آماده شدن هرچه سریع تر و یاد گرفتن یک نرم افزار جدید، که به آن احتیاج مبرمی دارم، همه و همه بخشی از آن چیزی است که در مدتی کوتاه باید انجامشان بدهم.

از آن مهمتر بایستی که برای دو تا مصاحبه هم آماده شوم که اگر چه اولیش  بیشتر برایم حکم کاری فرمایشی را دارد، اما مصاحبه دوم که با امتحان هم باید همراه باشد، کمی حکم حیاتی دارد. نمی دانم چرا، اما فکر می کنم الان زمان آن رسیده باشد که یک جهش بزرگتری در برنامه هایم زده باشم و این مصاحبه دومی هم بی ارتباط با همان جهش نیست. جالب هم اینجا است که می خواهم از مصاحبه اول به عنوان تمرین برای مصاحبه دوم استفاده کرده باشم. برای همین هم راضی شدم که مصاحبه اول را در ساعت ده شب انجام بدهم. (خدا به خیر کند، همان روز ساعت پنج صبح باید بروم سر کار، بعد هم تا ساعت نه شب دانشگاه و دست آخر باید ساعت ده شب خودم را به شرق این شهر در اندشت برسانم و فکر کنم بعد از نیمه شب بتوانم  جنازه ام را به خانه برسانم.

با همه این تفاصیل، این روزها نوروز هم هست و من نه تنها این سال ها نوروز کمی برایم بی معنا شده است که حتی نتوانسته ام به درستی جواب پیغام های تبریک دوستان و عزیزان از دور و نزدیک را هم داده باشم. می دانم که همه، همه چیز را پای لاقیدی و سنگدلی و شاید هم بی حالی ام می گذارند. اما بهرحال، نوروز امسال برای من یکی شده نوروز خر کاری کردن، عاقبت این سال چه شود خدا به خیر گرداند.

از همین جا به همه آنهایی که این نوشته را می خوانند، چه دوست و یا که غریبه نوروز را تبریک می گویم.

 

2)

چند روز پیش، با دوتا از دوستانم که یکی نیکاراگوایی و دیگر هم دختری اهل کارایئب هست صحبت می کردم. صحبت به مراسم روز عروج مسیح و گود فرایدی مربوط می شد. نوئی که کامل مردی از نیکاراگوئه است برایم از رستگاری کسانی که مسیح را می شناسند و به پیامش گوش می سپارند، صحبت می کرد. یاد نمونه مشابه اسلامی و شکل شیعی شده آن افتادم که "اگر کسی امام زمان خویش را نشناسد و بمیرد، به مرگ جاهلیت مرده است" افتادم و خنده ام گرفته بود از این که بهشت این مومنان چه قدر خرد و کوچک است که تنها برای کسانی جا دارد که امامی، یا رسولی و یا مسیحی را باید که شناخته باشند و گرنه که جزو کافران هستند.

حال گیرم که این علی ، موسی، داود، مسیح، هارون، محمد و ... نمی بودند. آن وقت تکلیف خدا و خلایقش و این بهشت کوچک آنها چه می شد.

نمی دانم که چه شده، اما دارم کم کم به باوری دیگر از شخصی بودن عقاید و اعتقادات مذهبی افراد می رسم و هرچه بیشتر دست و پا زدن ها و مجادله های فلسفی، دینی، اعتقادی و .... برایم کم رنگ تر و بی معناتر می شوند. دوست دارم که انسان را فقط در شمایل انسانی خودش و بدون از هر گونه لباس اسلامی، یهودی، مسیحی و هر گونه تعلق دیگری به آن دیده باشم. (به همین خاطر هم هست که خیلی از بحث هایی را که زمانی در ملکوت می خواندم و یا در نیلگون عبدی و ... برایم بیشتر خنده دار تر می نماید. خدا می داند که چه قدر داریوش را دوست دارم، هرچند که آن دیگری را اصلا نمی شناسم و با این همه برایش احترام عمیقی قایل هستم.) از همین رو به شدت باورهای دینی را اعتقاداتی عمیقا شخصی می دانم و خوش تر دارم که کریمی را پیرو باشم، کما اینکه آن دیگر الهه دیگری را برای خود و اعتقاداتش یافته باشد و از سر خود آن را علی،محمد، عیسی، موسی، بندیکت، پاپ، هبل، لات، عزی و چه و چها... خوانده باشد.

بهر حال، الان هنوز نمی دانم که آیا دوستان مسیحی، مسلمان، کلیمی و یا چینی ای که دارم، آیا می توانند که تبصره ای در مرامنامه های حزبی- مذهبی شان بیابند که با آویزان شدن به آن تبصره مرا هم به همان بهشت کوچک راه بدهند یا خیر؟ اما خدایم که هم کریم است و هم آگاه شاهد است که همه پیروان ادیان را دوست دارم و دوست می پندارم. گیرم که دیگر مرا در بهشت های آنان هیچ راهی نباشد.

 

این را هم از آن رو نبشتم که بزودی همانگونه که نو روزی دیگر آمده، موعد آن هم خواهد رسید که دوباره مسیح عروج یابد و من شدیدا میل آن دارم که آن روز را با دوستان کانادیی- آفریقایی خود و در یکی از دیرهای آنان باشم که این جماعت از شادترین جماعت های خداجویند و نیایش هایشان هم نشان از ذوق هنری و شادابی آنان دارد.

 

بازهم نوروزت پیروز و باقی هم بقایت

 

سلیمان

خانه خانه | A class="links" href="JavaScript:void(0)" onclick="window.open ('archive.asp', 'archive', 'width=150, height=200, scrollbars=no, resizable=no');">آرشيو  | پست الكترونيك ]